از سره خط...

یه عمر داستان عاشقانه خوندم...

لیلی مجنون....شیرین و فرهاد.....ویس و رامین....!!!

همیشه فکر میکردم واقعیت نداره اینا....فقط داستانه...

ولی الان....!!!!

کاش که لیلیه من منو مجنون خودش بدونه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۳| ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ| توسط داوود رنگانی| نظرات () |

دارم از تو مینویسم بر تو برایه تو...

در تو میروم و از تو برای خود میگویم...

دلم تنگ است...دلم از تو خیلی تنگ است...مشغول تلفن

دلم تنگ در اغوش تنم خوابیده است...دل من بارها از دسته تو پیشه دلم نالیده است

دله من با تو چه کرده که دلش را داغ زدی...

او که اسه امد و اسه رفت  به هوایه چه غنیمتی غمش را جار زدی...

دل بی جان دلم از همه عالم و دنیا فارغ بود...با همه صادق بود...کینه و نفرت از دلش

خارج بود...پاک بود...صاف بود...بی دریغ بر همه عاشق بود...خط به خط دفترش پر زه شعرهایه شاد بود...

دله من کوچک بود...با همه کوچکیش دریا بود...

دله من ساکت بود...سکوتش قدر یک فریاد بود...دله من ازاد بود...سربه زیرو بی قل و

غشو ارام بود...به کسی کار نداشت...دل به کاره حرص و طمع و جاه نداشت...

شاید اشکال اینجا بود که گله زیبایه دلم خار نداشت...بر دوشش مار نداشت...در زیر

لباسش خنجر زهردار نداشت...در نگاهش تیر نداشت...اصلا دل من کاره بدی یاد نداشت...!!!

شاید از بد من بود که دلم را خدا اینگونه نگاشت...

خودت بگو حیف نبود...؟!

چه کردی با او...حیف نبود؟؟

چرا امدی اتش زدی به دلم حیف نبود...

حیف نبود اینگونه زارش کردی...نفرت زده ، پرکینه ، داغش کردی!

دسته دله ساده ام گرفتی به هر جا بردی گرگش کردی...سنگش کردی...تورا به خدا حیف نبود!

دله من دیگر شبیه دل نیست...

ازان تکه گلی که خدا دلم را افرید سنگ ریزه هایی مانده...

تکه تکه اش و لاش پر کینه پر خشم پر زه نفرت اما  صورتک بر رو پر زه خنده گل و بلبل

حالش انگار ولی در اصل  از مهربانی جا مانده...

از ان دله زیبایه دلم چیزی نمانده...ان گل زیبایی که خار نداشت  سیم خار دار شده...از

ان همه صداقتش دروغی مانده...واقعا جا مانده...از ان همه پاکی چیزی نمانده...ان

دریایه صاف دلم تنها مردابی مانده...واییییی چقدر جا مانده...

کو ان دلی که خدا انگونه نگاشت...

خودت ببین چه کردی...چه به روزش اوردی!!!

برو که نفرینت کردم...

برو...سوال

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٢| ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ| توسط داوود رنگانی| نظرات () |

ای شاعر از سره خط بنویس سکوت اشکم را...

از سره خط بنویس غروب قلبم را...

بنویس از سره خط که دیگر راهی هست...

بنویس و از سره خط با امید اغاز کن...

بنویس که سره خط اول راهیست...

بنویس سره خط را خوب بنویس...

سره خط کودکیست گمشده در خط...بنویسش چراغی

سر خط اسمان تاریک...بنویسش افتابی

سره خط برکه خشکی...بنویسش جرعه ابی

سر خط دلی شکسته...بنویسش دلداری

سر خط دلی پر خون...بنویسش خون بهایی

سره خط خطی شکسته...بنویسش امتدادی

سر خط اغازه راهی...بنویسش انتهایی

سره خط گلی بی خار...بنویسش دانه خاری

سره خط انسان خاکی...بنویسش عرش و افلاکی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٥| ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ| توسط داوود رنگانی| نظرات () |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست